ديروز داشتم مصاحبه شهروند رو با کيانوش عياري ميخوندم. عياري چند جاي مصاحبه تاکيد کرده بود که بازي نبايد ديده بشه و نبايد غلو شده باشه و بازيگري موفق هست که خودش باشه. همينجور که مصاحبه رو ميخوندم داشتم نمونه هاي دو سبک بازيگري رو مرور ميکردم تا ببينم کدوم به دلم ميشينه؟ ناخود آگاه ياد خسرو شکيبايي افتادم با اون حرکات دست و بدن و بازي غلو شده . ديدم چقدر بازيش به دلم ميشينه. چقدر اين غلو در حرکت به بازيش کمک ميکنه. حرکت و فرمي که بعد از هامون براي هميشه با شکيبايي موند.اون خش صدا و دست کردن تو مو. اون کلافگي و پريشوني که مختص خودش بود.
چند ساعت از اين داستان نگذشته بود که اين خبر لعنتي شوکه ام کرد. مگه ميشه؟ چرا اون؟ تو دلم آرزو کردم کاش از اين شوخي هاي بي مزه هميشگي باشه. اما نه! خبر حقيقت داشت. سينماي ما استعدادي مثل خسرو شکيبايي رو از دست داد.ستاره اي با سين و شين هاي کشيده و لحني خاص که امضاي کارهاش بود.

اما بازي بي نظيرش تو فيلم حکم !!! بازي که هميشه به عنوان يکي از نقاط قوت فيلم ازش اسم بردم . با اون کلاه و هيبت و بشکن هاي خاص خودش که به نقش يک لمپن قديمي و رييس امروزي جون ميداد.سکانسي از فيلم حکم رو آماده کردم که ميتونيد ببينيد.
یکي از کارگردان هاي سينما تعريف ميکرد که يک روز صبح سر فيلم برداري خسرو شکيبايي دير اومد. وقتي هم که رسيد با هيچ کس حرف نزد و جواب سلام کسي رو هم نداد.همه تعجب کرده بودند که چطور ممکنه آدمي با ادب و متانت عمو خسرو اينطور رفتار کنه؟ بدون هيچ حرفي زير دست گريمور نشست و آماده شد.قرار بود تو اون سکانس خسرو شکيبايي با صداي تلفن از خواب بيدار بشه و در حالت خواب آلودگي تلفن رو برداره و صحبت کنه.صحنه چند بار برداشت شد و هر بار به يک دليل خوب در نيومد.يکدفعه خسرو داد زد که : اه…!!! از صبح تا حالا حرف نزدم تا صداي گرفته اول صبحم رو براي اين صحنه داشته باشم. خرابش کرديد! … و اينجا بود که همه دليل بد اخلاقي و گرفتگي شکيبايي رو فهميدند.حيف از اون همه ظرافت و نکته سنجي که رفت زير خاک…

نقش هات رو هميشه دوست داشتم عمو خسرو. صداتو و دکلمه هايي که از دنيايي احساس سرچشمه ميگرفت.اون شين هاي کشيده که باهاشون حال ميکردم.اون افتادگي رو که هميشه تو هر مراسم و مصاحبه اي داشتي.اما حالا ديگه نداريمت. نه اون صدا و نه اون دنياي احساس و عشق رو…خداحافظ عمو خسرو.
حال همه ما خوب است
ملالي نيست
جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور
که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند
با اين همه عمري اگر باقي بود
طوري از کنار زندگي مي گذرم
که نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و
نه اين دل ناماندگار بي درمان
شعر بالا را با صدای خسرو شکیبایی از اینجا بشنوید.
لینک های مرتبط:
سکانسی از سریال روزی روزگاری با بازی خسرو شکیبایی










